نمایش دادن همه 3 نتیجه

زندگی با عشق

۱۲۲,۰۰۰ تومان

نفسم رو حبس و گوشام رو تیز کردم. متوجه شدم که صدای پای بابا نیست… ترس بی ‌مثالی تمام وجودم رو فرا گرفت. نفسم بند اومده بود. سرم رو زیر پتو بردم؛ اما بازم صدای پا می ‌اومد. گوشام رو محکم گرفتم. بازم صدا قطع نشد. همین ‌طور داشت یکی‌ یکی پله‌ ها رو بالا می ‌اومد. کم مونده بود سکته کنم. صدای پا به پشت در اتاقم رسید. چیزی نمونده بود که وارد اتاقم بشه. دهنم رو باز کردم که جیغ‌ بزنم…

نارین (بازی زندگی)

۱۶۴,۰۰۰ تومان

نارین نگاهی به آئینه اتاقش انداخت و از دیدن صورتش حسابی وحشت کرد. کبودی تقریباً نصف صورتش را گرفته بود. زیر لب گفت: «با این کبودی دیگه نمی‌ تونم چیزی رو از بابا مخفی کنم.» لرزه ‌ای به اندامش افتاد، وخامت اوضاع بیشتر از آن چیزی بود که تصور می ‌کرد. اگر پدر موضوع را می ‌فهمید…

رویای زندگی من

۱۴۸,۰۰۰ تومان

بالاخره، روز موعود رسید و من از خوش ‌حالی و دلواپسی، صورتم گل انداخته بود. وقتی آقاجون از سر کار اومد و قیافه من رو دید، با بی ‌اعتنایی از کنارم گذشت. صدای زنگ در خونه اومد. آقام با صدای بلند که بهرام و خونواده ‌ش بشنوند، فریاد زد: «وقتی رؤیا رفت تو آشپزخونه، در رو باز کنین.» فهمیدم هوا خیلی پسه، سریع خودم رو به آشپزخونه رسوندم و منتظر شدم تا برای آوردن چایی صدام کنن. در باز شد و صدای خوش و بش سلام و احوالپرسی ‌شون رو شنیدم. احساس کردم چقدر دلم برای بهرام تنگ شده… داشتم استکان‌ ها رو توی سینی مرتب می ‌کردم که صدای خداحافظی و بهم خوردن در خونه اومد. در جا خشکم زد…